یکشنبه24اردیبهشت91
.jpg)
امروز ساعت 10 اومدم پیشت.خانم سیفی داشت با تلفن حرف می زد و به من اشاره کرد خودم بیام دم در اتاقت تحویلت بگیرم. در اتاقتون باز بود.هیچ وقت اون صحنه یادم نمی ره. تو تختت دراز کشیده بودی و مشغول بازی بودی با پاهای کوچولوت ور می رفتی و با خودت حرف می زدی. خیلی حالم بد شده بود.اشک هام همین طوری می اومد. دلم ریش شده بود. یه دفعه گفتم چقدر ما سنگدلیم و چقدر به شماها بچه های معصوم ظلم می کنیم. همین طور که تو حال خودم بودم خاله رویا از عکس العمل ریحانه فهمید کسی پشت دره. اومد درو باز کرد . نمیدونستم چی بگم دلم خیلی تنگ بود.وقتی کامل در باز شد تو هم منو دیدی کلی ذوق کردی. با تمام وجودم بغلت کردم.
آویسا! دخترم ! من عاشقتم عاشق چشمات، نگاهت، و تمام وجودت. منو ببخش که تو رو مجبور کردم تو مهد بمونی. منو ببخش.وقتی بزرگ می شی و این متن رو می خوانی نمی دونم چه حسی پیدا می کنی ولی من الان غمگینم خیلی غمگین ...



یکشنبه24اردیبهشت91
