آویسا گلمآویسا گلم، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 9 روز سن داره
علی جونمعلی جونم، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 21 روز سن داره

گلکانم، آویسا و علی

یکشنبه24اردیبهشت91

1391/2/31 11:08
نویسنده : مامان نسرین
265 بازدید
اشتراک گذاری

                              

niniweblog.com

 

امروز ساعت 10 اومدم پیشت.خانم سیفی داشت با تلفن حرف می زد و به من اشاره کرد خودم بیام دم در اتاقت تحویلت بگیرم. در اتاقتون باز بود.هیچ وقت اون صحنه یادم نمی ره. تو تختت دراز کشیده بودی و مشغول بازی بودی با پاهای کوچولوت ور می رفتی و با خودت حرف می زدی. خیلی حالم بد شده بود.اشک هام همین طوری می اومد. دلم ریش شده بود. یه دفعه گفتم چقدر ما سنگدلیم و چقدر به شماها بچه های معصوم ظلم می کنیم. همین طور که تو حال خودم بودم خاله رویا از عکس العمل ریحانه فهمید کسی پشت دره. اومد درو باز کرد . نمیدونستم چی بگم دلم خیلی تنگ بود.وقتی کامل در باز شد تو هم منو دیدی کلی ذوق کردی. با تمام وجودم بغلت کردم.

آویسا! دخترم ! من عاشقتم عاشق چشمات، نگاهت، و تمام وجودت. منو ببخش که تو رو مجبور کردم تو مهد بمونی. منو ببخش.وقتی بزرگ می شی و این متن رو می خوانی نمی دونم چه حسی پیدا می کنی ولی من الان غمگینم خیلی غمگین ...

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (3)

مامان محیا
24 اردیبهشت 91 14:01
منم همین حس رو دارم. تازه روزهای خوبشه. کلاسهای بالاتر افتضاحن..
مامان صدف
26 اردیبهشت 91 11:00
غصه نخور نسرین جون. مطمئن باش بعدا" آویسا ازت ممنون هم میشه که از کوچیکی بردیش تو اجتماع و با دوستاش آشناش کردی. تو خونه میموند که چی بشه.
__________________
درگذشت عموی بزرگوارتم تسلیت میگم. امیدوارم غم آخرت باشه.


ممنونم عزیزم تو شادی هاتون جبران کنیم
خاله فرزانه
31 اردیبهشت 91 7:51
آویسای عزیزم ، تو بهترین و مهربونترین مامانه دنیا رو داری . قدرش رو بدون .


مرسی خاله جون. شما هم دوست داشتنی ترین خاله دنیایی